محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى

334

خلد برين ( فارسى )

مقارن آن ديو سلطان ، قارنجه بيك استاجلو و نارين بيك قاجار را كه سلسله جنبان اين فتنه و فساد بودند به قتل رسانيده قاضى جهان قزوينى را كه وزير و صاحب اختيار ديوان بود گرفته در قلعهء لودى مقيد و محبوس گردانيد و كپك سلطان را با مجموع استاجلويان به غزاى گرجستان مأمور نمود و بعد از رفتن ايشان تيولات اويماق - استاجلو را قطع نمود . و كپك سلطان به ازاء ترك مخالفت و نزاع ، چشم آن مىداشت كه ديو سلطان او را در امر وكالت با خود شريك گرداند اما وقوع آن چون امرى بود محال و خيالى دور از وسعت‌آباد احتمال ، جلوهء ظهور ننمود . القصه امراى استاجلو به سبب قطع الكاى خود آغاز مخالفت و نافرمانى كرده كپك سلطان در اوايل شهر رجب سنهء اثنى و ثلاثين و تسع مائه از راه خلخال به سلطانيه آمد و منتشا سلطان و قليج خان و كرد بيك و بدر بيك به او پيوسته به جد و اهتمام تمام ، كمر به محاربه و مقاتله بستند . چون خبر طغيان امراى استاجلو به ديو سلطان و چوهه سلطان رسيد در ركاب ظفر انتساب شاهى با سپاهى كه شمارشان بر اعداد لايتناهى گواهى دهد به صوب آن سالكان مسالك گمراهى راهى گرديدند . و چون ماهجهء رايت ظفر آيت خاقان گردون منزلت بر موضع سكنجك پرتو وصول افكند مصلحت امراء مقتضى آن شد كه نوبتى ديگر با كپك سلطان از در مصالحه درآيند شايد به آب تدبير ، نايرهء آن فتنه را كه سر به كرهء اثير كشيده منطفى توانند ساخت . لاجرم قاسم خليفهء ورساق را به رسم رسالت به نزد امراى استاجلو فرستاده در باب تأسيس مبانى وفاق و تأكيد قواعد اتفاق و احتراز از متابعت مخالفت و نفاق فصلى مشبع پيغام دادند و قاسم خليفه از راه اصلاح ذات البين و فوايدى كه به رعايت آن عايد طرفين مىگردد به نزد كپك سلطان رفته هر چند خواست كه به زلال نصايح و مواعظ سودمند ، آبى بر آن آتش سركش زند صورت‌پذير نگرديد و چندان كه مفاسد خودرائى و سركشى را به ادلهء عقليه و نقليه خاطر نشان